تبليغاتX
پریزاد عشق

 

می روم بالا، از پله های ساخته شده به دست خالق یکتا

می پیمایم راهی به نظر طولانی و در عین حال زودگذر!

به سختی رسیدن و به آسانی خرج کردن،رد کردن

همراه با آرزوهای ناتمام

آرزوی داشتن بال هایی برای پرواز

غرق شدن در رویای پرواز با بال های خیالی

آنقدر غرق در رویا که بال ها را بر دوش حس می کنم

تا که روزی تبدیل به بال های واقعی می شوند

پر گشوده می شوم، در لحظه ای خوش..

به آسمان می رسم و به گوله ابرهای سفید

آرام آرام قدم بر می دارم تا که... ابرها

تبدیل به قطره هایی سرازیر نشود

آنگاه که دانه شدند نا امید گشته و از ادامه راه باز می مانم

پله های خدا از همه رقم بود

چوبی، سنگی، خیالی، ابری و...

من به روی ابری پا نهاده بودم که تصور برداشتن قدم هایم عذاب آور بود

اینکه محکم نگذارم، مبادا سقوط کنم یا که محو نشود و من باز...

آرام باید قدم بردارم،آرام باید باشم و صبور،

نه، خسته شدم! کاش پله هایم سنگی می شدند و

من به اندازه غول چراغ جادو قدرت بالا رفتن داشتم

ولی تنهام و دستام را به قطره های باران سپردم و

خود را رها در آسمان کردم تا که در اوج دریا غرق شوم

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387  توسط عاطفه   | 


 

هوای دلم گرفته خوب من

دیگه چشمام طاقت ندیدنت رو ندارن

روزهاست که ...

آسمان دلم، بی ستاره است

دور شدن از مهرت،عشقت

بهشت زندگی ام را ربود

با نبودنت فاش کردی اسرار وجودم

چه ساده عاشقت شدم

عاشق عمق نگاهت

و چه عاشقانه عاشقم شدی

و چرا گذاشتیم؟؟؟؟

جدا بشیم به سادگی                                  

به دست دل سنگ سرنوشت و         

به دل خودخواهانه ی آدمانی که ...                   

و چه بی گناه شکستیم

دلتنگتم عزیزم

پریشانم و                                                

بی اختیار در خلوتم

صدایت می زنم 

می گیره قلبم هر شب و روز

می بارن چشمانم در نبودنت

درکنارم، در لحظه هام

تقدیر نبود،تقصیر نبود

آوار شد آرزوهایمان

مشق عشقی شد

در کتاب و یادگاری های خدا

 

نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387  توسط عاطفه   | 


 

قدم قدم به صدایی نزدیک می شوم/

خدایا حق بده که این صداهای مبهم، آدمی رو می چرخونه در گردونه هستی،

صداهایی که خوب و بدش با همه؛ و بیشتر وقتها صدا بده به صدا خوبه سره و. . .

گوش کن عاطفه!

نه خیلی خوب گوش کن. . .

نمی فهمم،آخه چرا ؟ چرا این دل به کمکم نمیاد ؟

من و از این دو نوایی در نمیاره؟   

می شنوم  امّا خیلی ضعیف، می شنوم ولی پاهایم یاریم نمی کنن،

می شنوم به آرامی صدای این رود روان را. . .

یاری می جویم برای نزدیک شدن،دیدن و بوییدن آن

با صدایش، نه نوایش! می شوم آرام  و مست/

می طلبد این دل جستجوی این ره را

امّا نه من نه این دل پای رفتن ندارن ،چرا؟

می ترسم

می ترسم که تنها بمانم

کیست که مرا در این ره گمراه می کند؟

دلم؟

نفسم؟

یا خودم. . .

شاید من هم جزء دور انداخته ها شده ام

پس،آن صدای دل انگیز کجا رفت؟

صدایش را دوست دارم

از دست دادنش یعنی تنها ماندن/

یعنی همه چیز را از دست دادن،

تو را می خوانم

تو را می خواهم

حتّی اگر دنیای تو مرا نخواهد

من سرا پا حس نیاز شده ام.  

نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387  توسط عاطفه   | 


 

عاشق چه کند گر نخورد تیر ملامت            با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و  در خلوت صوفی           جزگوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 

 

نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387  توسط عاطفه   | 


                                         

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟

                            مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

                                ببینم؛ من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

                                     اما به روز شادیت؛ یک لحظه هم یادم نمی کردی

                                                       به رویت بنده من؛ هیچ آوردم؟؟

 

نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387  توسط عاطفه   | 


تنها با تو؛

تنهای تنها با تو

من پر امید ز تو

تمام شدن قصه ای تلخ

پر از خواسته های رنگین

لبریز ز فریاد نا امیدی

بی قرار و بی تاب برای تو

من پر امید ز تو

در حسرت در آغوش ماندن تو

بی تحمل برای انتظار

نیازمند نوازش های بی همتایت

به دنبال بهانه ای برای رسیدن به تو

چشم به راه رویای فردا

من پر امید ز تو

نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387  توسط عاطفه   | 


 

 

آروم آروم دونه دونه 

                            با وقار و پر از صبر

رها شدی ازدل آسمان     

                          در آغوش بازم نشستی

پاک وسفید همچو برف  

                          زشتی های مراپوشاندی

با سرمای وجودت         

                          نوید بهاردل انگیز را دادی

نوید به  پایان رسیدن   

                          تحمل کردم و تحمل نکردی

ذره ذره قطره ها رو   

                          در وجودم نشاندی، آب شدی

برای رویاندن امید، فدا شدی  

                                         تا دوباره برویانی مرا

فراموش نمی کنم یادت رو    

                          ذره ذره آب شدنت رو   

به بودن حضور کم تو      در کنارم، به خود می بالم     

 

نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387  توسط عاطفه   | 


کوله باری بر دوش قدم قدم زنان

به جستجوی بهاری که می رسد ز راه

در هیایوی یافتن ردی از خاطرات

به یاد آن صندلی هایی که

آرامش را مهمان قلبت می کردن

آنگاه که دریادها

 پاییز همچو بهار بود، دگر...

دلم آرزوی دنیایی بهشتی نداشت

افسوس از گذری بدون تکرار

عبور زمان  

یکسان شده با ضربان قلبم

عاقبت، سراپا خیال شده ام  

آیا وقت آن نیست که...

گذر کنم از خط  این جاده

نه، خط جاده به پایان رسیده بود

من رسیدم به گذشته ی تلخ

موج زد چوغبار به  دیدگانم

دنیای من

گورستان آرزوهایم شده بود

نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387  توسط عاطفه   | 


 

تنها لحظه زیبای زندگی من آنوقت بود که ...

 

سعادت دوباره دیدن روی ماهت

بخشیدن زندگی دوباره به من بود

چشام هنوز باور ندارن، مات اند

می گریند ! نه از شوق می بارند

شوق نگاه تو را دارند، آرام می بارند

عطرنفسهات، باران چشمات

طراوتی نو بخشید به فضای خالی دلم

زیبای خفته ی دیرینه ام ،کجا بودی

وقتی  که آسمان تار من بدون توستاره ای نداشت

وقتی که کشته شد لحظه ها در  انتظارت

بازگشتی!بازگشتی ماهکم!

چه شیرین کردی طعم انتظارم را

التیام دادی زخم کهنه ی دلم را

حک کردی مشق عشقی نو را

تک ستاره ی درخشانم حالا آرامم وسرمست

به موجی آرام می سپارمت تا

تا در وسعت اقیانوسی آرام بمانی 

      

نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387  توسط عاطفه   | 


تنها، تنهای تنها در جاده ای خزان زده، پر از برگهایی که هر کدام به نوعی خوش یا ناخوش زندگیشان خاتمه یافته بود، با قدمهای کودکانه ام و با لذتی که از خش خشه صدای برگها می بردم، در حالی که نمی دانستم این شروع است و یه آغاز، گام  بر می داشتم. گاه  از سر کنجکاوی  به  اطراف  که  بیشترش  را  تاریکی   گرفته  می نگریستم به نوری از چراغهای کم نور قرمز رنگ که در فاصله ای دور از هم سعی می کردند در این راه همراهیت کنند تا زمین نخوری، تا به صبح روشن برسی.

 

به ماه، که زیر ابری سیاه پنهان شده بود و انگار دلش نمی خواست نگاهش کنم، تنها صدای جیر جیرک بود که به تاریکی جان داده بود و تاریکی را زنده کرده بود و من از این آوای شبانه که سکوت شب را می شکست لذت می بردم، و این برای من هیجان به دنبال داشت و باور به اینکه شب زنده است. هر چند شروع  باران، او را هم خاموش می کرد گاه  ترسی سراسر وجودم را  در بر می گرفت. به ادامه راه می اندیشیدم نا گهان صدای رعد و برق تمام وجودم را به لرزه وا داشت، آه پروردگارا...

 

سرم را  بالا گرفتم، شاخه هایی نورانی، خشمگین و وهم  برانگیز با دادن جلوه ای زیبا  تیرگی آسمان رامی شکستند تا دل غم گرفته آسمان پیر ببارد و آرام بگیرد و شروع باران، که باعث شد تا ترس وجودم  کم و کمتر شود ولی حس آرامش نداشتم فقط نمی ترسیدم. به ناچار به زیر درختی پناه بردم تا خیس نشوم، لحظه ای آرام شدم، با حس سرما و نم  یاران به خود آمدم، به خود که داشتم توی خیال سیر می کردم، درست بود  درخت برگی نداشت تا چتر من باشه حتی ساقه های درخت حاکی از آن بود که تازه است و کم جان در برابر مقاومت با رعد آسمان.  قبلش فکر می کردم در آغوش این درخت می تونم سیاهی شب رو به سپیدی صبح ببخشم، فکر می کردم اشتباه نکردم که به زیر این درخت رفتم ، اما یک لحظه هم  آرام نشدم، همه ی  آرزوی  من همراه و هم آغوش او ماندن شده بود، اما....

 

به آرامی و با درد با نگاهی خیره به درخت  من هم مثل او شکستم، به ناچار با برداشتن گام هایی تند تر راه را  ادامه دادم ، اشکهای من با قطره های باران همنوا شد. برای ادامه راه  و رسیدن به سپیدی مردد بودم و خسته ، نه، من تنها نبودم ماه فقط پنهان شده بود  و من وجودشو حس می کردم  آری من تنها نبودم همه  اطرافم را  گرفته بودند که به نوعی تنهایم نگذارند ، اما، فقط در ظاهر همراهم بودند و من همیشه حس تنها بودن را داشتم.

 

گاه آنقدر به ته این جاده عمیق می نگرم که شاید نوری با گرمای وجودش از راه برسد و لرزش وسرمایی را که در اعماق وجودم رخنه کرده تسلی دهد و گامهای خسته مرا یاری دهد دگر گامهایم توان رفتن را از دست داده اند گاه تنها حس می کنم که مجبور شده ام برای زندگی! اما نه همه ی ما مجبور به زندگی کردن هستیم وتنها امید ادامه قدم هایم اینست که انتخاب نوع زندگی در دست من است ، انتخاب بهترین یا برعکس، زندگی پر از امید یا نا امیدی!

 

و این ماه زیبای زندگی من است که همیشه با همراه بودنش و با  نگاه کردن به روی وصف نشدنیش به زندگی خوب اندیشیدم بدون اینکه لحظه ای پشیمانی در من بوجود آید، آری من زیبا زندگی کردم بدون حس خیال و واین حس تا آخر جاده ی سرنوشت، گلهای امید را در وجودم خواهد کاشت و  زندگی را با خزان به پایان نخواهم رساند...

 

نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386  توسط عاطفه   |